الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

94

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

كنم و بدست خود اشاره بابى محمد صاحب اين نامه كرد مسيح بشمعون متوجه شد و فرمود شرافت نزد تو آمده است رحم خود را برحم رسول الله پيوند كن عرضكرد به چشم و بالاى آن منبر رفت و محمد خطبه خواند و مرا بپسرش تزويج كرد و فرزندان محمد گواه بودند و حضرت مسيح و حواريون هم گواه بودند و چون از خواب بيدار شدم ترسيدم اگر خوابم را به پدر و جدم بگويم مرا بكشند آن را در دل نهان كردم و سينه‌ام از عشق ابى محمد پرشد تا دست از خوردن و نوشيدن كشيدم و دچار ضعف گرديدم و تنم باريك شد و سخت بيمار شدم ، در شهرهاى روم پزشكى نماند كه جدم آن را بالين من نياورد و درمان مرا از او نخواست چون نوميد شد به من گفت اى نور چشمم خواهشى در اين دنيا دارى كه آن را برآورم ؟ گفتم همه درى به روى من بسته شده كاش شكنجه را از اسيران مسلمانى كه زندانى هستند برميداشتى و آنها را آزاد ميكردى شايد مسيح و مادرش از اين راه به من شفا و عافيت ميدادند و چون جدم اين كار را كرد من خود را وادار كردم و اظهار صحت نمودم و اندكى غذا خوردم و جدم بسيار خرسند شد و اسيران را عزت و احترام كرد و بعد از چهار شب ديگر سيدة النساء را بخواب ديدم كه بهمراهى مريم و هزار كنيز بهشتى از من ديدن كرد ، مريم فرمود اين سيده زنان و مادر شوهرت ابى محمد است ، من به او چسبيدم و گريستم و شكايت كردم كه ابى محمد بديدنم نميآيد حضرت فاطمه فرمود تا تو مشرك باشى و بدين نصارائى پسرم ابو محمد بديدنت نميآيد و اين خواهرم مريم است كه از دين تو به خدا بيزارى ميجويد اگر ميل برضاى خداى عز و جل و رضاى مسيح و مريم از خوددارى و مشتاق